چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش ...
هر جا می رفت همراه خودش می برد
از یکی پرسیدم: چشه این بچه؟
گفت: آرپی جی زن بوده
توی عملیات آنقدر آرپی جی زده که دیگه نمی شنوه
باید براش بنویسی تا بفهمه
دل نوشت:گوشهایت را دادی تا ما چشم و گوشمان باز شود
چشم و گوشمان که باز نشد هیچ،بماند!
شرمنده ی ایثارت هستیم جوانمرد
شهادت فقط در جبهه های جنگ نیست
اگر انسان برای خدا کار کند و به یاد او باشد
شهید است...
سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم
قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم
به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم
سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند
سلام و درود خدا بر امام شهدا و شهدا و خانواده معظم شهدا......
ما مدیونیم تا قیامت....
خدمت میثم کوچولو سلام عرض می کنم و از خدا می خواهم که تو یادگارم را زیر سایه خود حفظ نماید و خود او نگهدار تو باشد.
آره میثم جان!
بابا رفت به صحرای کربلای ایران، خوزستان داغ، تا شاید درد حسین(ع) را با تمام گوشت و پوستش حس کند.
بابا رفت تا شاید بوی خون حسین(ع) به مشامش برسد.
بابا رفت تا شاید بتواند بر رگ بریده حسین(ع) بوسه بزند.
بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را بر روی تمام دلهایی که هوای کربلا دارند باز بکند.
بابا
رفت تا شاید دیگر برود و پهلوی تو نباشد اما این را بدان که همه چیز
ناپایدار است چه برای تو و چه برای من. تنها چیزی که باقی می ماند و قابل
اتکاء است خداست.
میثم جان! سال گذشته در چنین روزی ساعت چهار صبح به
دنیا آمدی یکسال از عمرت گذشت چه بسا در چنین روزی که روز به دنیا آمدن تو
است بابا پهلوت نباشه اما هیچ عیبی نداره خدای بابا که تو را دوست داره که
هست پس ناراحت نباش و همیشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشد. پس بابا رفت.
بغض کرده بود. از بس گفته بودند: بچه ست؛ زخمی بشود آه و ناله می کند و عملیات را لو می دهد.؛ شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت، غواص ها - که فقط یک چاقو داشتند - قتل عام می شدند.فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد... بغض کرده بود. توی گل و لای کنار اروند در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند. یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.
بغض کرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمی بشود آه و ناله میکند و عملیات را لو میدهد.»
شاید
هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقیها. اگر عملیات لو
میرفت، غواصها - که فقط یک چاقو داشتند - قتل عام میشدند. فرمانده که
بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد.
* * *
بغض کرده بود. توی گل و
لای کنار اروند، در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش
رفته بودند. یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل کرده بود
که عملیات را لو ندهد.
هدیه به روح پاک
شهید مهدی قزلی
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم
حضرت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
به شهید هفت امتیاز از طرف خداوند عطا می شود، اولین آنها بخشیدن تمام گناهان اوست بواسطه اولین قطره خونش.
وسائل الشیعه، ج11، ص9، حدیث20
گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛ امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …
نوشته بود : “اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم”
شهیدان را به نوری ناب شوییم
درون چشمۀ مهتاب شوییم
شهیدان همچو آب چشمه پاکند
شگفتا آب را با آب شوییم؟
***
مبادا خویشتن را واگذاریم
امام خویش را تنها گذاریم
ز خون هر شهیدی لاله ای رست
مبادا روی لاله پا گذاریم
ای شهید ای روشنای خانه امید، ای شهید
ای معنی حماسه جاوید، ای شهید
چشم ستارگان فلک از تو روشن است
ای برتر از سراچه خورشید ای شهید
«زهره » به
نام توست غزلخوان آسمان
با یاد توست مشعل « ناهید » ای شهید
« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زد
در گسترای ساحت تحمید ای شهید
تیغ سحر زجوهره خونت آبدار
گشت و شکست لشکر تردید، ای شهید
آئینهدار خون تو اند آسمانیان
رنگینکمان به شوق تو خندید ای شهید
ایمن شدند دین و وطن تا به رستخیز
فارغ شدند زآفت تهدید، ای شهید
در فتنهخیز حادثهها جان پناه ماست
بانگی که در گلوی تو پیچید، ای شهید
صرافی جهان زتو گر نقد جان گرفت
جام شهادتش به تو بخشید، ای شهید
نام تو گشت جوهر گفتار عارفان
«عارف » زبان
گشوده به تأکید، ای شهید
حرفی نمیزنی چرا «بابای جعبه ای»؟
خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»
لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن
این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»
با ان قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا
جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»
قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز
من مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
بابا عروسکی چرا لالا نمی کنی؟
شب شد لالا لالا «بابای جعبه ای»
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
واحشرنا معهم واهلک اعدائهم اجمعین
از میــان مـــؤمنــان مــــردانـــی
هستنــــد کـــه بــه آنـچـــه بــا
خـــدا عـهـــد بسـتـنــد صــادقــانــه
وفـــا کــردنــد بــرخــى ازآنــان
بــه شهـــادت رسیــدنــد و
بــرخــى از آنهـــا در انـتـظــارنــد
و هـــرگــــز تغییــری در عهـــد
و پیمـــان خــود نــداده انـد.
سوره احزاب آیه 23
خوشا به حال آنان که پروازشان اسیر هیچ قفس نشد
و هیچ بالی اسیر پروازشان نساخت...
خوشا به حال آنان که از رهایی رهیدند
و بال وبال جانشان نشد
خوشا به حال آنان که...
خوشا به حال ما، اگر شهید شویم
چه کسی میگوید بهشت همیشه باید سرسبزباشد....
اینجا بهشت خاکی ست....
خاکی خاکی....
مثل چادر مادرمان...
این جمله رو باید قاب کرد و یا نه بر قلبون حک کنیم بهتر است تا فراموش نکنیم
کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هر گاه به منزلمان رسیدیم بدانیم از خون کدام شهید به آرامش به خانه رسیدیم….!!!
ما را بیابید!
پلاک زخمی تان را بر گردن گمشدگان رمل های داغ گناه بیندازید؛
چهار ساله بود ، مریضی سختی گرفت. پزشکان جوابش کردند. گفتند : این بچه زنده نمی ماند! پدرش او را نذر آقا اباالفضل (علیه السلام) کرد. تا اینکه به طرز معجزه آسایی این فرزند شفا یافت! هر چه بزرگتر می شد ارادت قلبی این پسر به قمر بنی هاشم(علیه السلام) بیشتر می شد. تاریخ تولد شناسنامه اش را تغییر داد و به جبهه رفت! در جبهه انقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان اباالفضل (علیه السلام) از لشگر امام حسین (علیه السلام) شد. خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت. آخرین باری که به جبهه می رفت گفت: راه کربلا که باز شد برمی گردم! شانزده سال بعد پیکرش بازگشت . همان روزی که اولین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می رفت !!! آمده بود به خواب مسئول تفحص ، گفته بود : زمانش رسیده که من برگردم!!! عجیب بود محل حضورپیکرش را گفته بود !!! پیکرش به شهردیگری منتقل شد .مدتی بعد او را آوردند ، روزی که تشییع شد روز تاســوعا بود.
در پایان آخرین نامه اش برای من و شما نوشته بود" به امید دیدار در کربلا_ برادر شما علیرضا" حالا هرکس مشکلی برای سفر کربلا داره به سراغ علیرضا میره...
راوی : مادر شهید
شـادی روح شــهدا صــلوات
گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم
پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟
گفت : باقالی پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را میخوریم و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند
چند سال بعد ... والفجر 8 ... درون اروند گم شد ... ... مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد ...
یک پسر بچه دیدم مجروح افتاده بود گوشه ی سنگر...
نشستم کنارش بهش گفتم : وایسا الان می رم برات آب میارم ...
دستم را گرفت . گفت : نه حاجی آب می خوام چی کار ! فقط برو از اینجا !!!
اصرار کردم که نه حتما باید برات آب بیارم..
باز گفت : آب نمی خوام برو ..
نیگا کن الان که آقام داره میاد
اگه تشنه نباشم ، چه جوری توی صورتشون نگاه کنم
بعد از عملیات آمده بود می گفت ،بناست عروسی کنم ، مرخصی می خواهم .
مرخصی ها لغو شده بود ،
ولی بهش گفتم برو .
توی راه بچه های گردان را دیده بود .بهش گفته بودند عملیات است .
برگشت .عصبانی بود .
می گفت اگر عملیات است ، چرا مرخصی دادی ؟
ماند و شهید شد
خوشا آنان که شهید شدند و رفتند و در واقع نرفتند ولی ما که ماندیم و در ماندن خود داریم چون مرداب میشویم.
چی کار کنیم؟؟
کجاست حرکت هایمان؟
نیروهایمان کجارفته است؟
خدایا کمکمان کن.
هیچی نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده. |
![]() |
یه کاغذ گذاشته بودن کنار پیکر که روش نوشته بود:
احتمالا غواص
تاریخ شهادت ۱۹/۱۰/۱۳۶۵
محل شهادت شلمچه
هیچی نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم
نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. واسه
همین تمام لباساش رو درآوردن بلکه جاییش اسم و مشخصاتش رو
نوشته باشه.
فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده.
بالاجبار به عنوان شهید گمنام، در بهشت زهرا (س) دفن شد.
چند سال که گذشت، برحسب اتفاق، مادری که دنبال فرزند
مفقودش می گشت، عکس او را دید و پسرش را شناسایی کرد.
از آن روز به بعد روی سنگ مزار، بجای «شهید گمنام» نوشتند:
«شهید سیدجلال حسینی»
پیشانی بند بسته ،پرچم دست گرفته بود وبی سیم را هم روی کولش. خیلی بانمک شده بود. گفتم: خودت رو مثل علم درست کرده ای؟ می دادی روی لباست را هم بنویسند. پشت لباسش را نشان داد نوشته بود: «جگر شیر نداری سفر عشق مرو! »
گفتم: به هر حال، اصرار نکن . بیسم چی لازم دارم ولی تورا نمی برم؛ چون هم سن ات کم است هم برادرت شهید شده!
با
ناراحتی دستش رو گذاشت روی کاپوت ماشین و گفت: باشه، نمیام ولی فردای
قیامت شکایتت رو به فاطمه زهرا«علیها السلام» می کنم.می تونی جواب بده!گفتم: برو سوار شو.
در
بحبوحه عملیات پرسیدم: بیسیم چی کجاست؟گفتند نمی دانیم، نیست. به شوخی
گفتم: نکنه گم شده، حالا باید کلی بگردیم تا پیدایش کنیم. بعد عملیات نوبت
جمع آوری شهدا شد. یکی از شهدا ترکش سرش را برده بود.وقتی برگرداندیمش پشت
لباسش نوشته بود:« جگر شیر نداری سفر عشق مرو»
(کتاب سیزده ساله ها- هادی شیرازی)
این روزها جانباز بودن با مورد اتهام قرارگرفتن یکی شده گویا!...این روزها جانبازان ما! برای این که ثابت کنند درد و ترکش در بدن دارند، باید قسم بخورند و کمسیون و...که نکند از درصد جانبازیشان کم... شده و مسئولین بی خبر!...و به قول "کاش می شد خدا را بوسید"
هواپیمای عراقی ما را هدف گرفته بود.
میخواستم ماشین را نگه دارمکه برویم یک گوشه پناه بگیریم.
حاجی بدون این که چهرهاش تغییریکند گفت «راهت رو برو.»
ـ حاجی، مگه نمیبینی؟ ما رو هدف گرفته.
زیر لب خواند «لا حول ولا قوة الاّ بالله.»
و دوباره گفت «راهت رو برو.»
تو این دنیا که دشمن داره شیعه و تفکر شیعه رو می کوبه فقط یک چیز میتونه
سپر دفاعی شیعیان باشه یاد خدا و ایمان خالص به خدا.یکم فکر کنیم می فهمیم
همین یاد خدا باعث پیروزی قوای اسلام مقابل کفر با آنهمه تجهیزات پیشرفته شد.
هنوز هم آن سنگرها باقیست...
خندید و رفت...
روحمان به یادشان شاد...
پاهات کو برادرم..!! فداش کردی..؟؟ برای چی..؟؟ برای کی..؟؟ برای دفاع از ناموست..!!
خوب شد..!! خوب شد که امروز دیگه نیستی..!! نیستی تا ببینی..!!
بعضی ها که ادعای روشنفکری میکنن چه طوری لباس میپوشن..!!
چگونه رو حرفای شما پا میذارند..!!
آخ....!!! شیطونه میگه....!!! اصلا به من چه.... اگه اصلاح میشن که هیچی!!! اگه نه:
پاشون بشکنه...
اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک
سهام به پرتاب سنگ به سوی نیروهای عراقی پرداخت و با صدای بلند به سربازان دشمن میگفت: مرگ بر صدام، بروید گم شوید و در این حین سهام با تیر مستقیم دشمن به شهادت میرسد، تیر مستقیم به پیشانی سهام میخورد و از بینی تا کاسه سر او را متلاشی میکند.
. همیشه و تقریبا همه جا اکثرا نامه فرزندان شهدا به باباهاشونو در وبلاگهای با موضوع شهید و شهادت می بینیم اما امروز مطلب قشنگی دیدم " در دل پدری که شهید شده با پسرش" برای ما دو نفر که خیلی قشنگ بود گفتم شما هم بخونید ببینید چه عشق بازی میکنه این پدر با فرندش در وصیتنامه اش
پسرم ، پدرت مى دانست که تو به گردنش حق دارى ، مى دانست که وظیفه دارد تو را مرد کند مى دانست که احتیاج به محبتش دارى . پدرت مى دانست که تو بار سنگینى بر دوش مادرت هستى اما خدایى که من و تو را آفرید و پدرت به او ایمان آورد، بزرگتر از آنست که تو را حتى یکدم بحال خود واگذارد و من او را به کرمش سوگند مى دهم که تو را به حال خود وا مگذارد. او به تو نزدیکتر ازرگ گردن توست. در تلاش تقرب به درگاهش باش، یتیم نخواهى بود. از او که بگذریم ، مادرت با محبت تر از آنست که کسرى محبت را جبران نکند و پدرم نیز تو را مردى خواهد آموخت.
پسرم از مال دنیا چیزى نداشتم که براى شما باقى بگذارم جز ثواب قضاى 45 روز روزه واجب باقى مانده سه ماه رمضان که در مسافرت بودم و به علت مسافرت دائم موفق به قضاى آنهم نشدم و نیز بر آن سال گذشته است که بابت آن باید چند مد طعام نیز داد.طبق رساله امام))
از بدهى و طلب هر چه به خاطر داشتم پرداخت و یا وصول کرده ام ، شاید طلبى جزئى باشد که مى بخشم و یا بدهى کمى باشد که از جزئى موجودیم بپردازید . تا کنون در آمد زندگیم بقدرى نبوده است که زیادى بیاید و اگر ظاهرا مقدارى با قیست حق همسرم است که در خرج زندگى کمک حالم بوده است.
مطالباتم را که موجودى ظاهرى من است از ارتش و بانک سپه قوچان وصول کرده و زیادى بر خرج کفن و دفن حق همسرم مى باشد. والسلام.
پروردگارا بر عمر با عزت امام خمینى ، رهبر ملت ایران و نائب امام زمانست بیفزا ، تا دین مبینت جهان کفر را روشن سازد و زمینه انقلاب مهدى (عج ) را هر چه زودتر فراهم گرداند.
خدا بار دیگر مرا به امتحانش مبتلا مى کند تا انشاءالله آخرت را بر من آسان گیرد ، او را شکر که به من توفیق مبارزه در راهش عنایت کرد تا در قیامت با دست خالى ملاقاتش نکنم. سپاس خدا را هزاران بار که اگر چه دنیا بسیار و سوسه ام کرد، و سختی هایش همواره مایه تشویش خاطرم مى شد اما یاد او همیشه دلم را آرامش داد
خدایا ، من و همسرم را در قبال آنچه در راهت تحمل کرده ایم ، هر چند ناچیز بوده است به رحمتت ببخش و بیامرز.
بار الها ، پدر و مادرم و سایر مؤمنین و مؤمنات را از این بنده ناچیزت خشنود بگردان و بیامرز
خدایا ، به فرزندم نیز توفیق درک هر چه بیشتر وجود مقدست را مرحمت نما . او را به خودش وامگذار و از رهروان راهت قرار ده.
از همه فامیل برایم حلالیت بطلبید. بتاریخ اول فروردین ماه سال 62 شمسى
گوشه از از وصیت نامه شهید حسین سرافراز خیام
دل نوشت:
چشمات کو برادرم..!! فداش کردی..؟؟ برای چی..؟؟ برای کی..؟؟ برای دفاع از ناموست..!!
خوب شد..!! خوب شد که امروز دیگه نیستی..!! نیستی تا ببینی..!!
بعضی ها که ادعای روشنفکری میکنن چه طوری لباس میپوشن..!!
چگونه رو حرفای شما پا میذارند..!!
آخ....!!! شیطونه میگه....!!! اصلا به من چه.... اگه اصلاح میشن که هیچی!!! اگه نه:
پاشون بشکنه...
چون فرزندشون در اثر اعتیاد، زیاده روی تو مصرف مشروب، بی عفتی و... مرده!!
حالا خداوکیلی دیروزیا خوب بودن یا امروزیا...؟؟؟
راستی حاجی قبلنا عده ای میگفتند شما رفتید بجنگید که چی بشه
خودتون خواستید و خودتونم شهید شدید
حاجی رفتی که آزادی داشته باشیم...؟؟
آخه واسه کی؟؟؟؟
واسه عده ای که آزادی رو فقط تو پوشیدن مانتوهایی که روز به روز تنگ تر
و روسری هایی که روز به روز کوچیکتر میشن میدونند؟؟؟
یا واسه اونایی که آزادی رو تو چشم چرونی و هرزگی و بی عفتی میبینن؟؟
آخه فدات شم چرا منو با خودت نبردی؟؟
چرا تو باید الان کنار حوض کوثر باشی و من تو لجنزار دنیا گرفتار؟؟؟
حاجی جون مغزم داره سوت میکشه... بدجوری تب کردم...
آخه بدبختی اینه که حتی نمیتونم همین ساحل گیسوم یا انزلی که تو چند قدمیمه برم و یه تنی
به آب بزنم و تبم بیفته... آخه قربونت برم ... من برم دریا... اینا کجا برن؟؟؟
نه گنبد و ضریح را
بیابانی میخواهد
که آن قدر جای اسبتان سر بکوبد به زمین
تا بمیرد...
ارباب
نه که گنبد و ضریح نخواهد...
شمایی که میای میگی: وقتی حجاب میکنم زشت میشم! یا حجابمو برای زیباشدن برداشتم!
یا حجابو دوس دارم ولی از دید مردم زیبا نیستم!
باید بگـــم:
نه از دست من نه از دست هیچ کس دیگه کاری بر نمیاد!
تـــــا وقتــی ملاکـــ زیبـــایی برات؛ آنجلینا جولی باشه،همینیه که هست!
یه بار هم که شده، ملاک ها رو عوض کنیــــم:
آره عزیز ... ذهنت خوب جایی رفت:
امان از دل زینب
بله عزیز من!!! من و شما الگومون حضرت زینبه، مادر پهلو شکستمون زهراست...
نه این ژیگول میگولای هیچی ندار
خواهـــــرم تمام زیبایی ها تو سادگیست! با حجاب، زیباتــــر بودن رو تجــــربه کن...
در زمانی که شأن و ارزش جز به لباس و ماشین نیست،
تـــو چادری بمون و ثابت کن ارزش واقعی زن بالاتر از لباس و ماشینه!
اگه ارزش لباس و ماشین باشه و افکار و رویاهای دخترای این دوره زمونه:
اگه یه گوسفند رو سوار یه پورشه کنن، خود به خود خوش تیپ، خوش استایل، مرد زندگی،
شاهزاده رویاها و فرد ایده آل 95% اینجور دخترا میشه...!!!!!
همونطور که گفتم فقط حواسمون به ملاکهایی که الگو قرار میدیم باشه...
ملاک مادر غریب کربلا... یا فلان بازیگر جلف و...
به قول اردلان تو مادرانه: زنی که پی ددر دودور باشه مادر نمیشه
خلاصه حاجی جون بد جوری دلم گرفته!!!
راستی یه روز داشتم از کنار قبرستون رد میشدم، میدونی چی شنیدم؟؟؟
شهدا شرمنده ایم
گفتند یار سفـــــــــر رفته باز میرسد
بیش از هزار سال گذشت و خبر نشد
گفتند مســـــــتجاب شود گر دعا کنید
ما را چرا دعای فــــرج کارگر نشد؟
بیمارستان از مجروحین پر شده بود...
حال یکی خیلی بد بود...
رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.
وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.
من آن زمان چادر به سر داشتم.
دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم...
مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت:
من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری.ما برای این چادر داریم می رویم...
چادرم در مشتش بود که شهید شد.
از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم...
راوی: خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس
شب عملیات پلاکشو کند و انداخت سمت سیم خاردارها!
بهش گفتن این چه کاریه! اگه شهید شدی خونوادت چه گناهی کردن که یه عمر چشم انتظار بچشون باشن!
گفت یه لحظه توی ذهنم اومد که اگه شهید بشم جنازمو میبرن توی محل و عجب تشییع جنازه ی باشکوهی توی محل واسم راه میفته!
از خدا خجالت کشیدم!
با تو ام خودشیفته !
برادر شهیدم سینه اش را سپر کرد تا تو در امان باشی
و تو سینه ات را مقابل دشمن برهنه کردی تا خون پاکش را لگد مال کنی .
به شهدا بگو ... حرفای دلت رو ... دلتنگی هات رو ...
هرچی تو دلت داری و میخواهی با شهدا بگی اینجا بگو
نمیدونم چی ... به زمزمه دلت گوش کن ... بعد بگو...
اگه می خوای به شهدا چیزی بگی
اگه دلخوری ... اگه درد و دل داری... اگه می خوای گریه کنی
اگه می خوای بخندی
اگه حرفی توی دلت مونده که نمی دونی کجا باید بزنیش.
اینجا بزن
اینجا خلوتگاه عاشقاست...